حكيم ابوالقاسم فردوسى
274
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
ايشان و فرجام جنگ با فرود آگاه گشت زبان به نفرين طوس گشود . بىدرنگ نامهاى به پسرش فريبرز نوشت . سر نامه از آفرينندهء زمان و زمين ، و خداوند خورشيد و ماه ياد كرد ، پس آن گاه آورد : طوس را با سپاه گران و چهل سردار زرينه كفش به جنگ افراسياب فرستادم ، و فرمان دادم چون به دو راهى رسد به راه كلات و سپيد كوه نرود كه آن جا برادرم فرمانرواست ، و مادرش با اوست . او كى نژاد و كندآور است ، و چون نداند كه لشكر از كجا رسيده است به جنگ برخيزد و فتنهها و بلاها برپا شود . او فرمان نبرد . به خيره سرى با فرود درآويخت و او را ناجوانمردانه كشت . دريغ آن برادر فرود جوان * سر نامداران و پشت گوان ز كار پدر زار و گريان بدم * پر از درد يك چند بريان بدم كنون بر برادر ببايد گريست * ندانم مرا دشمن و دوست كيست دريغ آن چنان گرد خسرو نژاد * كه طوس فرومايه دادش به باد اگر او زمانهاى پيش سپهبد بوده اكنون مرا شومى بد اختر بيش نيست . از اين پس سالار لشكر تويى . به كارهاى گران با گودرز راى بزن و آن كه او فرمايد . از ميخوارگى بپرهيز ، و تن به آسايش و آرامش مسپار كه دشمن هوشيار و بيدار و كينه جوست . از سر تندى و شتاب جنگ را آغاز مكن ، و طلايهدارى و پيش روى سپاه را به گيو بسپار كه آخر انديش و داناست . طوس را بىدرنگ پيش من بازگردان . فريبرز به رسيدن نامهء شهريار گيو و گودرز و ديگر گردان و دليران را نزد خود فراهم آورد و نامهء شاه را بر ايشان خواند . همه بر شهريار آفرين خواندند ، و سپهدار طوس درفش كاويانى و زرينه كفش و پيل و كوس را به فريبرز سپرد . طوس بىآنكه جايى درنگ كند به پايتخت بازگشت ، و چون نزديك پادشاه شد زمين ادب بوسيد . خسرو نخست به رويش